تبليغاتX
بوسه هاي اشك من بر گونه هايم

بوسه هاي اشك من بر گونه هايم

عشق ، كلمه ي فراموش نشدني!

تو چه مي پنداري قلبم؟

من كه به پندارم در تار و پود نگهم جاري ست خدا

تو چه مي پنداري قلبم؟

تو مي پنداري من چه مي پندارم ؟

و به چه عشق مي ورزم ؟

شايد به پندارت نمي گذري ، گذري

كه اين غير ممكن نيست

صبر با عشق در تضاد نيست

سنگ با دل در تضاد نيست

حتي در اين اوضاع ، شايد تو مي پنداري ...

شايد تو مي پنداري من از رهت گريزانم

كه شايد اين پندارت تو هم غير ممكن نيست

صداي پاي تو  هر جا كه باشي

صداي گريه ات هر جا كه باشي

صداي قلب تو هر جا كه باشي

صداي خنده ات هر جا كه باشي

به گوش من مي رساند باد ...

كه اين براي يك عاشق

به هيچ وجه غير ممكن نيست!

تو چه مي پنداري ، قلبم؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 12:38  توسط Mehdi Joe  | 

وقتی تو گریه می کنی ، ثانیه شعله ور میشه!

هوای سرد و غمناک ، حضوری با حضورم و حضورت تنها ، نمی تابد این قلبم ،ُ نگاهی در نگاهت ، در حضور بیدار قلبم ، بر نمی تابد این دل ، دیدن اشکت که از چشم ، تا گونه ی صورت ، روان می شوید این صحنه و روان می گدازد این دلم!

جایی ندارد قلب من ، جز قلب تو

آهی ندارد در بساط ، جز اشک تو

نایی ندارد در بدن ، جایی ندارد در حیات

نمی دانم ، که شاید ، من نمی دانم!

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 22:18  توسط Mehdi Joe  | 

بعد از مدت ها .... دو کلمه حرف ساده!

حالا تو می گویی من چه کنم؟

حالا که دیگر کارم از این حرف ها  گذشته ،  من چه کنم؟

یادش به خیر آن زمانی که بی خیال از کنار نامت می گذشتم و نمی دانستم آن تویی که باقی شاید بمانی برام.

شاند به جای تمام گریه هایی که از آنها بی خبری، من برایت از خرمی می خوانم و به جای گفتن از گشتن و در به در بودن دیدنت تنها برای یک لمحه در راهرو های علم خانه ای که تو آن را می شناسی برایت از بی کار بودنم می گویم، چرا که می خواهم این درد فقط و فقط برای من باشد و نه برای تو!

شاید می پندارم که سنگ فرش راهت همان بهتر که قلب من باشد تا اینکه سد راهت !

و دوست ندارم که بدانی دوستت دارم نه به خاطر اینکه اکراه دارم از گفتن و نه از برای آن که ترس از ابرازی در من باشد!

من فقط نمی خواهم که درگیر قصه ی سرسبردگیم شوی ، که شاید دیدن لبخندت از دور برایم شیرین تر از هر چیز دیگری است حتی به قیمت وا ماندن قلبم!

به تو نمی گویم که می پندارمت قلب من باشی ، برای آن میدانم لیاقت می خواهد.

حالا که با خود در گوشه ی تنهاییم چمباته کردم و نمی دانم که تو برام می مانی یا که نه ... می گویم ...

دوستت دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 17:28  توسط Mehdi Joe  | 

شهادت علی ع

 

سیاه نپوشیده ام ، چرا که دیگر هیچ لباس سفیدی یارای سپیدی ندارد و نمی توان از نظرت سیاهی خویش را کتمان کرد که باز هم و البته باز هم ؛ دوستت دارم.

دوستت دارم در آن لحظه ی مناجاتت که سر تا پای برهنه ی زمین خیس  باران رحمتش می شود و در آن لحظه که با نگاه های همسرت خداحافظی کردی ، که سینه ی چاک غم برایت توانایی یاری نداشت و غم به غمت غمبار شد.

تو سال هاست که رفته ای اما من باز هم برای بهبودت دعا می کنم ، سال هاست که غم تو سپری شد و هنوز برای غمت غصه می خورم.

به اندازه ی تمام عشاق دنیا ای کاش دوستت بدارم که بی وفایی از ناحیه ی وفای تو نمی پنداریم و لحظه به لحظه از تو جداییم هرچند.

شهادتت را می خواهم تسلیت بگویم که این شهادت  یک پیروزی است!

پس می گویم با تمام جان ؛ شهادتت مبارک!
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 2:8  توسط Mehdi Joe  | 

فرار مغزها

فرار معزها

یه روزی یه پسر خیلی خیلی خیلی کوچولو تو خونشون نشسته بود ، نه نه ، اون قدا هم کوچولو نبود.

خلاصه این پسر خیلی کوچولو که باید حواست باشه خیلی خیلی خیلی کوچولو هم نبود ، تو خونشون نشسته بود که یهویی یادش افتاد که می تونه بره خیابون و یه کوچولو راه بره ، البته بازم اون قد هم کوچولو نه!

اما به این فکر افتاد که اگه از خونه بره بیرون ممکنه لولو بخوردش، خلاصه حال کرد که بره بیرون.

آخه می دونی چرا؟ چون هر وقت خونه بود بابایی بهش پول تو جیبی نمی داد و هر وقت می خواست یه کوچولو – البته باز هم اون قد کوچولو  نه!- از بی پولی بابایی ایراد بگیره بابایی دعواش می کرد.

مامانی هم دلش می سوختاااا!!

اما جرئت نداشت به شوهرش حرفی بزنه.

خیلی عجیب هم بود ، آخه باباهه قیمت لباساش از قیمت کل وجودش گرون تر بود ، اما باز به بچش پول توجیبی نمی داد!

خلاصه ، پسره تصمیم گرفت بره تو خیابون که یه کم حال و هواش عوض شه.

وقتی داشت می رفت که به خیابون اصلیه برسه ، توی راه ، اول یه ماشین ون دید که گویا کار این طرح های خیلی زود بازده ی  دولت بود ، داشت می رفت که آقاهه از ماشین پیاده شد گقت : کجا میری آقا کوچولو موچولو!؟ نکنه  پسر فراری هستی؟؟ نکنه دختر مردم و برداشتی داری اونم اغفال می کنی؟ نکنه می خوای کودتا کنی؟ اصلا واستا بیبینم! اون شلوار لی چیه که پوشیدی؟ نکنه تو مفسد فی الارض باشی!!!؟

آقاهه همین جوری گفت و گفت  تا اینکه اینقده حرف زد ضعف کرد و افتاد و غش کرد!

پسر کوچولو هم یه کوچولو ناراحت شد! البته نه اون قدر ها هم  کوچولو!

رفت و رفت تا رسید سر خیابون اصلیه! دیگه وقت بیرون رفتن حسابی بود! وجودش شده بود خوشحالی!

رو صندلی ایسگاه اتوبوس نیشست تا ماشین بیاد. یه کم دور و برشو دید. اون بالای ایسگاه نوشته بود فروش خونه ی  ...   که تو همین حین که داشت نوشته رو می خوند اتوبوس اومد.

اوه اوه!! مردمو مث گاو و گوسفند ریخته بودن تو اتوبوس ، جای نفس کشیدن هم نبود.

اون تو یکی بوی عرق می داد ، یکی عارق می زد ، یکی با موبایل صحبت می کرد!

تو همین هاگیر واگیری چشمش افتاد به یه نوشته که " ارائه ی بلیت نشاندهنده ی شخصیت شماست!" اما پسر کوچولو که کمی از اومدنش به بیرون ناراضی بود ، متوجه شد که اگه بخواد تو اون شولوغی و تو دست و پای مردم بمونه شخصیتش خورد می شه که هیچ!! بدنشم له میشه!

این بود که خواست پیاده شه ، اما اتوبوس هیچ وقت وای نستاد.

اتوبوس رفت و پسر کوچولو دیگه نتونست برگرده.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 23:59  توسط Mehdi Joe  | 

مرد بزرگ

mr.tajalipo0r1

صدایت

می کند رقصی در هوابم

که از هر مطرب و سازی نمی آید نوایی به همراهت

که در این روزگاران تو نداری همتا و همراهی که بنماید به من ساز رهایی را

 

عتابت

می زند شلاقی از نرمی

که شاید در این حوالی با این عتابت در این ولایت

سخت بد گشته بازار و کسب محتسب

کز این شلاق نتراود بجز رحمی به حال مردمی نادان

 

دستهایت

آن که ندارد یادی از ظلمی که بنشاند حتی درنگی از بی مهربانی

در یاد هر شاگرد خردی که اکنون خود به چشم خود ، تنها به چشم خود

شده مردی که دیگر هیچ شاید نمی آرد یادی از تو ، هر روز و هر شب

 

صدایت ، عتابت ، دستهایت

تو و آن نرمی حرفت که حتی می تواند بشکند سنگی از آدم

و بر پیکر سنگش تو بنشانی یک انسان

تو و آن مهربانی ها

تو و آن صبوری ها

تو و سجاده ی حقت که ننمودی ریا در پرده ی اعظم ، به پیش مردم شهرت

نهلد مرا که از  فکر سرور  روی گردانم ، هرگز

 

تمام سلول قلب و جان و روحم

تا زنده هستند و تا مرده

می کند یادت که تو همواره هستی جاویدان

تو همواره هستی جاویدان

 

تقدیم به بهترین معلم دنیا ، آقای تجلی پور

mr.tajalipo0r2

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 15:59  توسط Mehdi Joe  | 

بازگشت خیلی خیلی عارفانه!

kho0neye raees daneshgah

حجکم مقبول و سعیکم مشکور و ومسئولیتکم محدود!!

با کمال احترام اعلام می دارد که این جانبان ، دانشجوبان خوب و ارزشی دانشگاه گیلان ورودی 86 ، بازگشت  مبارک رئیس کارآمد دانشگاه گیلان را از سرزمین وحی  به وطن گرامی داشته و طلب عفو و رحمت و برکت و از این جور چیزا برای حضرت عالی از خداوند ودود مسئلت می نماییم.

امیدواریم خداوندگار دانشگاه رو به موت گیلان این جانبان را در زمره ی پاچه خواران خود محسوب کنند تا از برکات و نزول نعمات و تعدد کامپیوتر و صحت غذای ناهار و برنامه ریزی های خوب ایشان متبرک شویم!

با نظر به نمایش عکسی که در پیوست نامه ی مذبور درج شده است ( همین عکس بالایی ) پیشنهاد می شود برای تسریع امور مربوطه ما هم پرده ای طراحی و چاپ بنماییم تا سرمان بی کلاه نماند.

با توجه به اینکه حتی دو فرزند برومند ایشان از این مسئله غافل نشده اند و خود را پیش بابایی خوب دارند نشان می دهند.

لازم به ذکر است عکس توسط عکاس خوش ذوق و متعهد و بسیجی ؛ سیاوش قمیشی و در دم در خانه ی خداوندگار دانشگاه  گرفته شده است!

                              

                                           و من الله توفیق

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 14:5  توسط Mehdi Joe  | 

عالم جوونی!

یکی از زیبایی های جوونی به اینه که آدما دور همن و می گن و میخندن.

یکی از بدی هاش هم اینه که آدما خیلی جوگیرن ، یهو میرن موهاشون رو کم میکنن! یا یهویی کارایی میکنن که ... بی خیال حالا ، می خوام واستون تو این پست از حال و هوای جوونی بگم ، حالا بازم بگید مهدی موهاش سفیده و جوونیش دود شده رفته هوا ، می خوام بتون ثابت کنم که این جوریا هم نی!

موی سفید مربوط میشه به حادثه هایی که جوون توش شبیه پیرا میشه ...

حالا زیاد از پیری نگم ، یاد شب اول قبر نیفتید!

می خوام از جوونای موفق و مهندس و خوب و شکست ناپذیر و اندکی شکست خورده بگم!

با ما باش ...

 

1

دو جوان موفق و مهندس در حال احساس موفقیت ، به  کتابهای پشت سرشان نگاه کنید ، این نشان دهنده ی رمز موفقیت آنهاست!

2

شما در حال نظاره ی دو جوان خاکی و اهل دل هستید که یکی از آنان از فرط خاکی بودن لباس از تن زدوده است (البته در حد شرع مقدس!!)

***************************************************************

3

این عکس ،  نشان دهنده ی اوهام جوانی است که در یکی از جوانان جویای نام بروز کرده است!

او در خیالات خود ، خود را کنار خواننده ی بزرگ پاپ ایران ، سیاوش قمیشی می پندارد.

در حالی که آن شخص صاحبخانه ی مکان عکس برداری است.

درست به حالات ذق کردن وی حین عکس گرفتن دقت نمایید که با چه هیجانی در حال نظاره ی دوربین موبایل صاحب خانه می باشد.

این حالات متاسفانه  بعضی اوقات در قالب اوهام هم جواری با خواننده های معلوم الحال لسانجلسی زن بروز می کند که به دلیل مسائل اخلاقی و پایبند بودن نویسنده به اخلاقیات  از ذکر آن صرف نظر می کنم و عکس های مربوط به آن را به همین دلایل و همین طور ترس از فیلتر شدن وبلاگ نشان شما نمی دهم!

حالتی که در عکس می بینید در اوج اوهام قرار گرفتن جوان جویای نام را نشان می دهد ، نشان به آن نشان که جوان جویای نام ،  متوجه نیمه برهنه بودن بالا تنه ی شخص صاحبخانه نشده است.

یک منبع آگاه که رشته ی او اپیدمولوژی  در شاخه ی اختلالات جوانی است می گوید:

بارها دیده شده که گه گاه افراد بعضیها را با بعضی دیگر اشتباه می گیرند. او معتقد است دلیل این مسائل توجه زیادی به یک مسئله یا صدا می باشد. او پس از دیدن عکس جوان جویای نام که شما هم آنرا می بینید ، گفت : احتمالا شخص صاحبخانه که در خیالات جوان جویای نام به شکل سیاوش درآمده ، دز خانه ی خود صدای این خواننده را خیلی خیلی زیاد کرده است.

همکنون شخص صاحبخانه به دلیل استعمال موسیقی غربی و صدای خواننده ی معلوم الحال لسانجلسی تحت پیگرد قانونی می یاشد.

لازم به ذکر است که دکتر دلکش ( عضو هیئت علمی کامپیوتر دانشگاه گیلان ) مدتهاست از این عارضه رنج می برد و در حالت خاصی از بیماری ،  خود را "تارزان" ؛ قهرمان یکی از داستان های تخیلی فرض می کند ، به همین دلیل است که به محض مشاهده ی  هرگونه انسانی ، از خود عکس العمل نشان می دهد!

***********************************************************

4

این عکس نشان دهنده ی تناول غذای فراوان توسط دو جوان موفق و دانشجو می باشد!

خوب به حالات جوان سمت چپ تصویر نگاه کنید که برای زودتر هضم شدن عذا ، لباسش را درآورده تا گرمای غذا زودتر از تنش بیرون رود ، به گفته ی شاهدان در صحنه ، خط ریش جوان که به طرز شگفت آوری طویل است به سرعت جویدن او کمک شایانی می کند ، او که صاحبخانه ی محل عکس مذبور نیز به شمار می رود ، قابلیت خوردن 800 کالری غذا را در مدت زمان کمتر از 5.21 ثانیه را دارد. خوب به حالات جوان سمت راست تصویر دقت کنید که تا چه حدی تحت تاثیر سرعت غذا خوردن او قرار گرفته است  و توان خوردن لقمه ای که در دست راست وی قرار دارد را از او سلب کرده است.

در حال حاضر متخصصان عکس شناسی نیروی انتظامی ، در حال بررسی تصویر می باشند تا ازحاوی نبودن  لیوان مجاور و همین طور کلمن از مشروبات الکلی  اطمینان خاطر حاصل کنند ، این در حالی است که جوان دانشجو و موفق سمت چپی تصویر،  تا به حال بارها از سوی دوستان خود به استعمال مشروبات الکلی متهم شده است ، البته او همیشه این اتهام ها را رد کرده است!

امیدواریم غذای در حال تناول حلال باشد.

دری که در پشت سر دو نفر می بینید ، در توالت اضطراری است ، این توالت گنجایش تحمل بیش از یک نفر را با احتساب حدود شرعی دارد.

***************************************************************

5

شما در حال دیدن تصویر دو جوان جویای علم هستید که در چمن زار نیز درس و بحث را ول نمی کنند!

جوان جویای علم  سمت چپ تصویر، که از شدت بی تابی برای کسب علم اقدام به درآوردن لباس و کفش و جوراب خود کرده است ، دستان خود را برای کوبیدن به دهان استکبار جهانی مشت کرده و آماده ی فرمان مولای خویش است.

اما جوان سمت راست که علاقه نداشت هویتش فاش شود ، به او می گوید برای کوبیدن به دهان استکبار اول باید خط ریش و موهای خود را کوتاه کند ( لازم به ذکر است که جوان جویای علم مبارز، هم اکنون اقدام به کوتاه نمودن موهای خود کرده است اما دم خط خود را هم چنان مسئله دار بلند نگه داشته).

در این بین استاد ناصر شریف که از محل حادثه رد میشد ، متوجه گم شدن یکی از اوراق امتحانی نشده بود که دست بر قضا این ورق به بین دو دانشجوی مبارز می افتد ، اما آنان گرم درس هستند و توجهی به ورقه ندارند.

بنا بر اخبار رسیده از ناحیه ی سربازان گمنام ، این حادثه قبل از امتحان ساختمان های گسسته ی استاد ناصرشریف اتفاق اقتاده  که محل آن پشت دانشکده ی فنی و روبه روی بوفه ی دانشکده ی مذکور است.

 6

در این عکس نیز جوان انقلابی در آستانه ی قربانی شدن در یک عملیات تروریستی توسط جوان جویای علم مجهول الهویه است.

گویا او در حال امر به معروف عملی غیر شرعی است.

7

این تصویر نشاندهنده ی سربه راه شدن جوان انقلابی است.

سر به راه شدن هم مال عالم جوانی است دیگر!!

************************************************************

8

این هم یک جوان جویای زیبایی که چمن را برای برنزه شدن برگزیده است.

او عینک مخصوص دوستش را که پدرش از کالیفرنیا برایش آورده است را ربوده و  در انتظار برنزه شدن است.

او که جوان به شدت  باحیایی است حتی در هنگام برنزه شدن نیز دست از لباس های خود نمی کشد.

به طرز نگاه او دقت کنید ، آفتاب او را به شدت گرسنه کرده و در هر لحظه امکان دارد عکاس را ببلعد.

اما دوست او که پایش را برای استراحت به او قرض داده ، در صحنه حاظر است و نمی گذارد او عمل خوردن انسان را که عملی به شدت غیر انسان دوستانه است انجام دهد.

استفاده ی جوان از عینک آفتابی و غربی و حس گرسنگی او نسبت به از بین بردن بشریت به وسیله ی بلعیدن می تواند ما را به یاد آمریکای جنایتکار که قصد بلعیدن انسانها را دارد بیندارد.

*****************************************************************

9

جوانی که ملاحضه می کنید در حال انجام  ورزش یوگاست ، او که پای راست خود را نیز در هوا نگه داشته است ، موفق به اخذ جایزه ی جوان بالنده ی سال از دست پرتوان ریاست جمهور مردمی ایران شد!

او که بارها اقدام به راه رفتن در فاصله ی یک متری از زمین را کرده است در حال تمرین برای راه رفتن زیر زمین است تا بتواند کار خود را در کتاب گینس ثبت کند.

10

این عکس همان جوان بالنده ی سال است ، که تصمیم گرفته برای اثبات این مسئله که ما می توانیم از این به بعد به جای بالا رفتن از آسانسور که وسیله ای کاملا غربی است و متاسفانه در کشور شیوع پیدا کرده ، از ستون که نماد استقامت است استفاده کند.

او در ادامه قصد دارد با پایین پریدن از طبقات بلند ساختمانی نام خود را در کتاب گینس و احتمالا در یکی از محلات با کلاس شهر رشت ، به نام تازآباد ، ثبت کند!

 

********************************************************

این هم نمونه ای از تبعیض نژادی در میان جوانان.

جوان نژاد پرست سمت راست تصویر ، که نژاد او رشتی است به طرز بسیار شاهانه ای در کنار جوان فومنی نشسته است و جوان فومنی (سمت چپ تصویر) ،  تحت تاثیر نژاد برتر جوان  رشتی قرار گرفته و در حال جمع و جور کردن خویش است.

درست به آستین دو جوان دقت کنید ، پیراهن جوان رشتی ، دارای آستین کوتاه است و پیراهن جوان فومنی از آستین کوتاه محروم است و برای کم نیاوردن ،  آستین های خود را بالا زده تا بلکه از نژاد خود دفاع کند.

می بینید که برای هر کدام از جوانان صندلی خاصی تعبیه شده و این نشاندهده ی برابری اجتماعی در بین اقشار و نژادهای مختلف جامعه می باشد.

نوری هم که از پشت سر دو جوان می تابد نماد این است که نور و حمایت مولایشان همواره پشت سر همه ی نژادهای مختلف جامعه قرار دارد!

به خاطر این نماد های انسان دوستانه رئیس سازمان ملی جوانان با این عکس خیلی حال کرده و جایزه ی نفیسی برای عکاس خوش ذوق و متعهد در نظر گرفته است.

12

این هم عکسی که به لنز بصیرت باطن مجهز شده.

این عکس نشاندهنده ی دوستی واقعی بین نژادهای مختلف جامعه است . نشان میدهد که در واقع :

بنی آدم اعضای یکدیگرند ... که در آفرینش ز یک گوهرند

**********************************************************

13

این هم نمایی زیبا از گرایش جوانان به عرفان عملی.

شما دو جوان متعهد و خوب را می بینید که حتی مستحبات را ترک نمی کنند ( دقت کنید که ریش هایشان زیاد و سبیلشان کوتاه شده است )

این دو عزیز با وجود دانشجو بودن ذی طلبگی خود را حفظ کرده اند ، اما بخاطر وجود لاشه ی علم در دانشگاه ها مشاهده می کنید که از آستین کوتاه خود غافل شده اند.

کتاب هایی هم که می بینید پشت سرشان ، کتاب های سنگین اخلاقی و عرفانی است که خیلی خیلی تاثیر گذارند.

گفته می شود تا چندی بعد کتابی تحت عنوان : "کرامات شیخان دانشجو فی بلاد المعنا!" به چاپ برسد که حاوی نکاتی از زندگی این دو بزرگوار است.

نوری هم که دارد به سر دو جوان می تابد ، نور تجلیات است که بر دو جوان خوب عارض شده.

این عکس بعد از مکاشفات طولانی دو جوان گرفته شده است ، همکنون آنان از عالم معنا برگشته اند.

امیدواریم کم کم شاهد تبدیل شدن فرش زیر پایشان به حصیر باشیم که در آن صورت نور علی نور می شود!

**********************************************************

14

این هم عکسی که خیلی ها خیلی چیزها در باره ی آن سخن رانده اند!!

 

بعضی ها به این عکس معترضند که چرا مدل ریش غربی را دارد رواج می دهد که سردمدار آن یکی از مجریان طرح امنیت اجتماعی است.

 

بعضی ها به این عکس معترضند که چرا ریش دارد!؟ و می گویند این با اصول جامعه ی مدنی و اصول تمدن تصادف می کند ، که سردمدار آن یکی از روشنفکران دانشکده ی انسانی دانشگاه گیلان است.

 

بعضی ها به این عکس اعتراض دارند که چرا لبهایش بسته است و اعتقاد دارند این مسئله می تواند این اشتباه را در فکر جوانان نقش ببندد که ما جامعه ی آزادی نداریم و این سیاه نمایی است و آب در آسیاب دشمن ریختن ، که سردمدار این نظر هم سردبیر یکی از روزنامه های متعهد زمانه است.

 

بعضی ها به این عکس اعتراض دارند که چرا از ریش  در کنار لب بسته عکس گرفته ایم و این می تواند این ذهنیت را ایجاد کند که دین با سیاست و نقد رابطه ندارد که سردمدار این نظر هم اعضای جامعه ی مهندسان مبارز اند!

 

جامعه ی پزشکی هم طی بیانیه ای این عکس را محکوم کرد که علت آن در پاره ای از ابهامات مانده!

 

به هر حال همه معترض بودند در حالی که جوان عکاس اعتقاد دارد می خواست دوربین گوشی خود را امتحان کند ، البته شما هم  این قدر ها ساده نباشید.

*****************************************************

+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 1:32  توسط Mehdi Joe  | 

سلحشور

سیمای ظاهر پسندان در گرو نگاهم خم به تندی می رود

و سر از برداشتن از ره همین کس به آرامی می گراید حتی

و من در این بین مانده ام با همان دلی که با نگاهش نقش بست مبدا دلم را

 

خیلی وقتا شده از خودم پرسیدم عشق چیه که اینقدر متفاوته

که تکراری نمیشه هرگز و تکرار نمیشه هرگز و تکرار نشده هرگز!

و خیلی وقتا با خودم در مورد بعضی فک کردم که اون چیه که اسمشو میذارن عشق و تکرار میشه حتی گه گاه!؟

همون بهتر که به بقیه فک نکنم

سنگ میتونه قاتل باشه واسه اصحاب فیل ، میتونه صبور باشه واسه ی من

لابد میپرسی چه ربطی به قضیه داشت!!!؟

خب فک کن ببین ربطش کجاست!

از همه جالب تر این که از هر کی میپرسی عشق چیه ممکنه یه خوابی بت بده

راستی ، عشق چیه؟

یکی میگه مال جوونیه ، یکی میگه واس دلتنگی ، یکی میگه واسه دیونگیه ، یکی میگه از تازه کاریه ، ... خلاصه هرکی یه چی میگه

اما من میگم عشق واسه معشوقه ، فقط و فقط و فقط

نظر تو چیه؟

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 19:50  توسط Mehdi Joe  | 

مجاب

مجاب!

 

مجاب شده ام که بی پروا سخن  نرانم و بی پروا از این دل گهر نتراود!

که هرچه می توان یاد کرد از بی کسی  ،  در پی کس است!

پیراهن من نخ نماست ، من زیر آن پیدا

شاید چون تارو پود پیراهن من زه  سازی ست پر از ترانه ی دل ربای بی رنگی

که هر رهگذری تاری از آن برایش قناعت از غنا را دارد

 

سنگ ها را بلا نشاید

که درین بریده از راه

سیراب از این گواره

خورده آب رهگذر، پیراهنش

 

سنگ ها را بلا نشاید

اگر تو گویی که سرش به تن نیرزد

پی هر سیلی نرمی

که این آب پر از مهر و بلا هیچ دریغش ننمود

از سر لطف زلال سنگ مخفی ست هنوز در میدان

 

اگر آب ،  زلالی داشت

اگر سنگ …

سنگ ها را بلا نشاید!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 1:3  توسط Mehdi Joe  |